بسم الله الرحمن الرحیم
عبارت ذیل را از منتهی الامال مرحوم محدث قمی آوردیم و او از ارشاد شیخ مفید و مرحوم طبرسی نقل می کند و ما برای استبصار بیشتر عبارت ارشاد را هم آوردیم و این عبارت بیان لحظه ای از لحظات آخرعمرشریف ظاهری ودنیوی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است و آن جملۀ معروف عمر لعنة الله علیه که آن توهین وجسارت بزرگ را به آن حضرت نسبت داد که عامّه و خاصّه آن را در کتب خویش آورده اند و این جمله دلیل بزرگی بر کفر عمر لعنة الله علیه می باشد چون پرده از ماهیت خود برداشت و کفر او آشکار گردید که او اعتقاد و ایمان به عصمت و آسمانی بودن نبی اکرم نداشته است .
عبارت شيخ المفيد فی الارشاد - ج 1 ص 184 :
فأفاق عليه وآله السلام فنظر إليهم ، ثم قال . ( ايتوني بدواة وكتف ، أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا ) ثم اغمي عليه ، فقام بعض من حضر يلتمس دواة وكتفا فقال له عمر : ارجع ، فإنه يهجر ! ! ! فرجع . وندم من حضره على ما كان منهم من التضجيع في إحضار الدواة والكتف ، فتلاوموا بينهم فقالوا : إنا لله وإنا إليه راجعون ، لقد أشفقنا من خلاف رسول الله . فلما أفاق صلى الله عليه وآله قال بعضهم : ألا ناتيك بكتف يا رسول الله ودواة ؟ فقال : ( أبعد الذي قلتم ! ! لا ، ولكنني أوصيكم بأهل بيتي خيرا ) ثم أعرض بوجهه عن القوم فنهضوا ، وبقي عنده العباس والفضل وعلي بن ابي طالب وأهل بيته خاصة . فقال له العباس : يا رسول الله ، إن يكن هذا الأمر فينا مستقرا بعدك فبشرنا ، وإن كنت تعلم أنا نغلب عليه فأوص بنا ، فقال : ( أنتم المستضعفون من بعدي ) وأصمت ، فنهض القوم وهم يبكون قد ) من اهل بيته . التضجيع في الأمر : التقصير فيه . ( الصحاح - ضجع - 3 : 1248 / صفحة 185 / أيسوا من النبي صلى الله عليه وآله . فلما خرجوا من عنده قال عليه السلام : ( ارددوا علي أخي علي بن أبي طالب وعمي ) فأنفذوا من دعاهما فحضرا ، فلا استقر بهما المجلس قال رسول الله صلى الله عليه وآله : ( يا عباس يا عم رسول الله ، تقبل وصيتي وتنجز عدتي وتقضي عني ديني ؟ ) فقال العباس : يا رسول الله ، عمك شيخ كبير ذو عيال كثير ، وأنت تباري الريح سخاء وكرما ، وعليك وعد لا ينهض به عمك . فأقبل على أمير المؤمنين عليه السلام فقال له : ( يا أخي ، تقبل وصيتي وتنجز عدتي وتقضي عني ديني وتقوم بأمر أهلي من بعدي ؟ ) قال : نعم يا رسول الله . فقال له : ( ادن مني ) فدنا منه فضمه إليه ، ثم نزع خاتمه من يده فقال له : ( خذ هذا فضعه في يدك ) ودعا بسيفه ودرعه وجميع لامته فدفع ذلك إليه ، والتمس عصابة كان يشدها على بطنه إذا لبس سلاحه وخرج إلى الحرب ، فجئ بها إليه فدفعها إلى أمير المؤمنين عليه السلام وقال له : ( امض على اسم الله إلى منزلك ) . فلما كان من الغد حجب الناس عنه وثقل مرضه ، وكان أمير المؤمنين لا يفارقه إلا لضرورة ، فقام في بعض شؤونه ، فأفاق عليه السلام إفاقة فافتقد عليا عليه السلام فقال - وأزواجه حوله - : ( ادعوا لي اخي وصاحبي ) وعاوده الضعف فأصمت ، فقالت عائشة . ادعوا له أبا بكر ، فدعي فدخل عليه فقعد عند رأسه ، فلما فتح عينه نظر إليه ) : يئسوا / صفحة 186 / وأعرض عنه بوجهه ، فقام أبو بكر وقال : لو كان له إلي حاجة لأفضى بها إلي . فلما خرج أعاد رسول الله صلى الله عليه وآله القول ثانية وقال : ( ادعوا لي أخي وصاحبي ) فقالت حفصة : ادعوا له عمر ، فدعي فلما حضر رآه النبي عليه السلام فأعرض عنه فانصرف . ثم قال : عليه السلام : ( ادعوا لي أخي وصاحبي ) فقالت أم سلمة رضي الله عنها : ادعوا له عليا فإنه لا يريد غيره ، فدعي أمير المؤمنين عليه السلام فلما دنا منه أومأ إليه فأكب عليه فناجاه رسول الله صلى الله عليه وآله طويلا ، ثم قام فجلس ناحية حتى أغفى رسول الله صلى الله عليه وآله فقال له الناس : ما الذي أوعز إليك يا أبا الحسن ؟ فقال : ( علمني ألف باب ، فتح لي كل باب ألف باب ، ووصاني بما أنا قائم به إن شاء الله ) . ثم ثقل عليه السلام وحضره الموت وأمير المؤمنين عليه السلام حاضر عنده . فلما قرب خروج نفسه قال له : ( ضع رأسي يا علي في حجرك ، فقد جاء أمر الله عز وجل فإذا فاضت نفسي فتناولها بيدك وامسح بها وجهك ، ثم وجهني إلى القبلة وتول أمري وصل علي أول الناس ، ولا تفارقني حتى تواريني في رمسي ، واستعن بالله تعالى ) فأخذ علي عليه السلام رأسه فوضعه في حجره فأغمي عليه ، فأكبت فاطمة عليها السلام تنظر في وجهه وتندبه وتبكي
عبارت منتهی الامال قطع رحلی ج 1 صفحه 76
حضرت چشم مبارک گشود و بسوی ایشان نظر کردو فرمود که بیاورید از برای من دواتی و کتف گوسفندی تا آنکه بنویسم از برای شما نامه ای که گمراه نشوید هرگز . پس یکی ازصحابه برخاست که دوات وکتف بیاورد عمر گفت برگرد که این مرد هذیان می گوید . بیماری بر او غالب گردیده است و ما را کتاب خدا بس است پس اختلاف کردند آنها که در آن خانه بودند بعضی گفتند که قول قول عمر است و بعضی گفتند که قول قول رسول خداست و گفتند در چنین حالی چگونه مخالفت حضرت رسول (ص) روا باشد پس بار دیگر پرسیدند که آیا بیاوریم آنچه خواستی یا رسول الله . فرمود که بعد از این سخنان که از شما شنیدم مرا حاجتی به آن نیست ولکن وصیت می کنم شما را که با اهلبیت من نیکو سلوک کنید و رو از ایشان گردانید و ایشان برخاستند و باقی ماند نزد او عباس و فضل پسر او و علی بن ابیطالب علیه السلام و اهلبیت مخصوص آنحضرت پس عباس گفت یا رسول الله اگر این امر خلافت در ما بنی هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده تا شاد شویم و اگر می دانی که بر ما ستم خواهند کرد و خلافت را از ما غصب خواهند کرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بکن .حضرت فرمود که شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و بر شما غالب خواهند شد و ساکت شد .پس مردم برخواستند در حالیکه گریه می کردند و از حیات آنحضرت نا امید گردیدند پس چون بیرون رفتند حضرت فرمود که برگردانید بسوی من برادرم علی و عمویم عباس را پس فرستادند کسی را که حاضر کرد ایشان را همین که در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عباس کرد و فرمود ای عمّ پیغمبر قبول می کنی وصیّت مرا و وعده های مرا بعمل می آوری و ذمّت مرا برمیگردانی عباس گفت یا رسول الله عموی تو پیرمردیست کثیرالعیال و عطای تو بر باد پیشی گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت کرده و مال من وفا نمی کند به وعده ها و بخششهای تو پس روی مبارک را برگردانید بسوی امیرالمومنین علیه السلام و فرمود ای برادر تو قبول می کنی وصیّت مرا و به عمل می آوری وعده های مرا و ادا می کنی دیون مرا و ایستادگی می کنی در امور اهل من بعد از من امیرالمومنین علیه السلام گفت بلی یا رسول الله فرمود نزدیک من بیا چون نزدیک رفت حضرت رسول (ص) او را به خود چسبانید پس بیرون کرد انگشتر خود را و فرمود بگیر این را و بر انگشت خود کن و طلبید شمشیر و زره خود را و به امیرالمومنین علیه السلام عطا کرد پس طلبید آن دستمالی را که بر شکم خود می بست وقتی که سلاح می پوشید در حرب و به امیرالمومنین علیه السلام داد پس فرمود برخیز برو بسوی منزل خود به استعانت خدای تعالی پس چون روز دیگر شد مرض آنحضرت سنگین شد و مردم را منع کردند از ملاقات آنحضرت و امیر المومنین علیه السلام ملازم خدمت آنحضرت بود واز او مفارقت نمی نمود مگر برای حاجت ضروری پس حضرت رسول (ص)بحال خود آمد فرمود بخوانید برای من برادر و یاور مرا پس ضعف او را فرو گرفت و ساکت شد عایشه گفت بخوانید ابوبکر را پس ابوبکر آمد و بالای سر آنحضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز کرد نظرش به او افتاد روی خود را گردانید ابوبکر برخاست و بیرون شد و می گفت اگر حاجتی به من داشت اظهار می کرد باز حضرت کلام سابق را اعاده فرمود حفصه گفت بخوانید عمر را .چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود . پس فرمود بخوانید از برای من برادر و یا ورم را ام سلمه گفت بخوانید علی را همانا پیغمبر غیر او را قصد نکرد چون امیرالمومنین حاضر شد اشاره کرد پیغمبر (ص) به سوی او که نزدیک من بیا پس امیرالمومنین علیه السلام خود را به آن حضرت چسبا نید و پیغمبر (ص) به او راز گفت در زمان طویلی پس امیر المومنین علیه السلام برخاست و در گوشه ای نشست و حضرت رسول (ص) در خواب رفت پس امیرالمومنین علیه السلام بیرون آمد مردم به او گفتند یا ابا الحسن چه رازی بود که پیغمبر با تو می گفت؟ حضرت فرمود که هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود و وصیّت کرد مرا به آن چیزی که بجا خواهم آورد آن را انشاء الله تعالی .پس چون مرض حضرت رسول (ص)سنگین شد و رحلت او بریاض جنّت نزدیک گردید حضرت امیرالمومنین علیه السلام را فرمود که یا علی سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند عالمیان رسیده است و چون جان من بیرون آید آن را بدست خود بگیر و بر روی خود بکش پس روی مرا بسوی قبله بگردان و متوجه تجهیز من شو و اوّل تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپاری و در جمیع این امور از حقتعالی یاری بجوی چون حضرت امیر سرمبارک آنسروررا در دامن خود گذاشت حضرت بیهوش شد پس حضرت فاطمه علیها السلام نظر به جمال بیمثال آنحضرت می کرد و میگریست و ندبه می کرد
|